امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

یک

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . . ...
5 خرداد 1393

دلم

دلــــــم ؛ گـاهی میــگیــرد ! گـاهی میــسوزد ! و حتی گـاهی ، گـاهی نــه _خِیــلی وقتـــها_ میـــشکند ! امــ ـا هنـــــوز می تَپــــد ....   ...
5 خرداد 1393

زیباترین هدیه

چند روز میشد که آیدا به ما گفته بود که برای زنگ هنر باید مروارید ببرن و ما هم به دلیل مشغله ی زیاد هی امروز و فردا می کردیم تا اینکه جمعه شد وشب هرجا که سر زدیم مغازه ها بسته بودن وآیدا هم خیلی ناراحت شد باباش تلاش کرد تا از دلش در بیاره ظاهرا آیدا مارو بخشید ولی ته دلش ناراحت بود .روز شنبه هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم خودم رو متقاعد کنم وهمش حواسم به آیدا بود بالاخره تصمیمم را گرفتم وپاس ساعتی گرفتم چند جا رفتم تا مروارید گیر آوردم وبردم مدرسه آیداخیلی خوشحال شد وکلی ازم تشکر کرد.خانم مظفری هم خیلی از آیدا تعریف کرد و گفت خیلی دختر خوبی هست و از هر نظر نمونه.عصر که تعطیل شدم ورفتم دنبال آیدا دختر عزیزم دستبند زیبایی را که درست کرده بود ...
15 بهمن 1392

روز برفی به یاد ماندنی

صبح سه شنبه شانزدهم دیماه هزار وسیصدو نود و دو که بیدار شدیم کلی برف اومده بوداصلا تصورش را هم نمی کردیم .ما که تعطیل شدیم رضا که به قول خودش اگر سنگ هم می بارید باید می رفت سر کار.یاد بچگیهامون افتادم که با باریدن برف و تعطیل شدن مدرسه ها چه ذوقی می کردیم روزایی که بابا بیدارمون می کرد و می گفت پا شین ببینین چه برفی اومده و ما هم در حالیکه از لای پرده کرکره بیرون را نگاه می کردیم برای اونروزمون نقشه می کشیدیم وبابا هم تمام حواسش به اخبار رادیو بود که ببینه چه مقاطعی تعطیل هستن....دلم برای اون روزها تنگ شده دوست دارم برگردم به اون دوران. گفت: "دانه های برف چه آرام می‌نشیند بر روزگارمان، آنقدر آرام و آهسته که به ناگاه می&zwnj...
12 بهمن 1392

وقتی مادرمیشی

وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی… ميشي فرشته نجات! فرشته نگهبان! خیلی راحت بی خوابی رو تحمل میکنی و کوچولوی نازنینت رو راه میبری تا دل درد یادش بره و خوابش ببره و همون طور تو بغلت نگه میداری تا مبادا بیدار بشه، شبي 3 الي 4 بار بيدار مي شي تا مبادا پتو از روي نازدونه ات كنار رفته باشه    اگه بچت عطسه يا سرفه کنه دنیا رو سرت خراب میشه و صد بار دست و پاش را چك مي كني كه مبادا تب داشته باشه، تلخ ترین اتفاق دنیا ميشه بیماری کودکت؛ اونقدر که به خاطر چند ثانیه بند اومدن نفسش ساعتها گریه کنی و نتونی جلوی سرازیر شدن اشکهات رو بگیری  وقتی مادر میشی بوسه ...
13 دی 1392

معجزه ی آیت الکرسی

یادم می آید زمانیکه بچه بودم و  اتفاقی می افتاد مادرم برایم آیت الکرسی می خواند ومن آرام می شدم .همیشه و در تمام لحظات حساس زندگیم با خواندنش احساس آرامش می کردم و حس می کردم خدا به همه چیز آگاه است و هوایم را دارد.زمانیکه امیرمحمدم را به اتاق عمل بردند و به مدت 15 دقیقه بی هوش بود مدام زیر لب آیت الکرسی می خواندم و مطمئن بودم دوباره پسرم را در آغوش می کشم چیزی که از کودکی به آن انس گرفتم واین روزها زمانیکه با پسرم به سمت مهد کودک می رویم با هم آیت الکرسی را زمزمه می کنیم و هر صبح به آیدا نیز سفارشم همین است و می بینم که دخترم در هر کاری که می خواهد انجام دهد چه زیبا با خدا خلوت می کند و با خواندن آیت الکرسی آرامش پیدا می کند . ...
8 دی 1392